تصورات شما از خوشبختی چیست ؟
تو هر پستی خواستی به این سوال جواب بده
Tuesday, June 30, 2009
حرفهایی که دوست داشتم به دکتر بگویم تا بداند...
...
اسمم ....فامیلم ...کجاش اهمیت داره ...هیچی ...
از روز اول بهش می گفتنم که دنیای دل ها برام مهمه ...معشوق ...اگه بشه اسمش رو گذاشت معشوق !....در اثر اشتباهات و شیوه دنیای ابلهانه ی روز ترک شدم ... چون بلد نبودم ...بزار بهتر بگم بهت دکتر :
به خاطر همون آموزه های غلط عام ...که باعث به گا رفتنم بود .... و نتیجه تجاوز به من گوشه گیری شده بود ... دوست کوچه و خیابون و مدرسه ای نداشتم ... از همون روز های اول از مردم هم بدم میومد...هیچوقت یادم نمی ره چطور جامعه رو محکوم می کردم توی ذهنم ...به این خاطر که دختر ها و پسر ها رو به هم حرام کرده بود ...

به همین خاطر بود که دیگه برای کسی دختر و پسر فرق نمی کرد ...سوراخ سوراخ بود دیگه ...و منم شدم سوراخ قلدر های محله ...فقط به این خاطر که جامعه دچار یه اشتباه شده بود ... فکر می کرد که اینطوری بی بند و باری از بین می ره ... به هر حال ... به دنبال دخترها بلد نبودم بیفتم ...
14 ساله ...جسور و چابک و پر شور بودم ....خنده رو و کمی هم شیرین عقل ... در زیبایی های دختری غرق شده بودم که اخلاقیات متفاوتی داشت با اون چیزی که من در عام دیده بودم ... متفاوت و مدرن ... اگه بشه اسمشو گذاشت مدرن ...شاید به نوعی تازه به دوران رسیده ...شاید هم نه ... درست نمی دونم ... اما همون موقعی بود که به خاطر اینکه توی کوچه بهم تجاوز جنسی شده بود و اون اغتشاشات منو از درون آزار می داد ...دیدن همچین زیبایی مسکن دردم بود ...و تنهایی که حفره بزرگی درونم ایجاد می کرد ...
اون جای خالی رو یک نگاه شیطنت آمیز دختر پر کرد ...نمی دونم چطور ... فقط می دونم بلد نبودم ... پس به سمت دختر رفتم ... و اون منو ندید ...از من فراری شد ... و گریزان ... فقط به این خاطر که مردم یادم ندادند...به جز اینکه ارتباط مستقیم و نزدیک اشتباهه ... و می تونه بهت صدمه بزنه ...هر بار می خواستم نزدیک بشم ..فکر اینکه پلیس می گیره منو بعد می بره زندان و مسئله خانواده و پدر و بعد زنجیره نا متناهی گناهی وهمی منو می خورد.

پس و درست لحظه ای که فهمیدم که می تونم مرز ها رو بشکنم ...و دیگه چیزی برام اهمیت نداره... حتی به زندان !!! رفتن به خاطر ابراز دوستی !!! به دختر مورد علاقه ام ... از دستش دادم...رفت با همون مردم عوضی و به توده عام اضاقه شد ... اینجا بود که دیگه نفرت بی حد من ترکید و اولین تلاش های خودکشی رو انجام دادم ... گرچه خیلی ابلهانه و نا موفق ...

بعد از اینکه فهمیدم پدر و مادر مهم هستن برام ...سعی کردم یه شانس دیگه به زندگی بدم ...پس گیتار زدم ...به هنر و موسیقی رو آوردم ...و آرام شدم ...با موسیقی متال ... با خالی کردن تمام نفرتی که از عام و توده مردم داشتم ... به راهی مسالمت آمیز... از دیستورشن گیتار می اومد بیرون ... میریخت تو هدفون من...و از مرز گوش هام به مغز می ریخت و آرام سر جام نفرت رو از تپه دل خودم بیل بیل با حرکت های سریع نوک انگشتم بیرون می کردم !!!...

چون جامعه گه به من برای ابراز نفرت اجازه نمی داد...برای گوش دادن به موسیقیم محدود به هد فون بودم و باید ساکت سر جام می نشستم ...ایزوولگی محض ... بعد از مدتی که تو گیتار برقی به حد کمی متبحر شدم ...و زنجیره موسیقیم طولانی تر می شد ... گوش درد های عظیم و سردرد های طولانی می گرفتم ...نمی دونستم برای چی ... من زیاد از خونه بیرون نمی رفتم ...چون لاغر هستم و سرما و گرمای شدید برام آزار دهنده و سردرد آور بود ...و در ضمن هر بار از خونه بیرون می رفتنم با مردم درگیر می شدم ... با همه شون ...با کوچکترین حرفی بر انگیخته می شدم ...
فکر می کردم برای فشار کاریه که سر درد هام خوب نمی شه ... چون تازه مغازمو دزد زده بود ... همه سرمایه کاریم به یغما رفته بود ...گرچه اصلا از لحاظ مادی ضرر نکردم ...اما تازه داشت کارم می گرفت ... به خاطر اون کار، مسخره خاص و عام شده بودم ...بعد از اینکه عموم Gamenet رو ازم بالا کشید ... اولین باری بود که دل به کار داده بودم ...آره دکتر ...تو کار از فامیلم ضربه خوردم دکتر ...

درست همون روزایی بود که تازه از دیه ای که از تصادف رانندگی یه تاکسی رون احمقی که تو ماشینش بودم ، با یه اتبوس واحد ...قیافم به هم پاشیده بود ...دیه و پول به هم رفتن صورتم ...حدودا 6 تا شتر بود ...دادگاهی که جون آدم رو با شتر مقایسه می کرد ...هیچ یادم نمی ره دکتر روز های اون موقع رو :

موهام بلند بود ، آخرین ترم دانشگاه ، تصادف کردم ، با چشم بخیه و موی پر خون تو صف های عظیم بی عدالتی تو کلانتری ها و دادگاه ها، دنبال دیه چشمم و سرمایه کاری دزدیده شدم ، هیچوقت دکتر اون روزی رو یادم نمی ره که بهم گفتم هویتت رو از بین ببر تا پیگیر دزدید بشیم ، من هم هویتم رو از قیافم حذف کردم اما از درون زنده بود، موی بلندم رو کوتاه کردم آستین بلند ریش و ... فقط به این خاطر که بهم گفتن اگر مو هات رو کوتاه نکنی و بیای کلانتری ، نه تنها دزدی مغازه رو پیگیر نمی شیم ، می اندازیمت زندان !
با این حال نه دزدی ها پیگیری شد ...و نه کار دیه چشمم درست جلو رفت ، دیگه هم تو آینه هیچوقت خودم رو ندیدم ، یه پسر مرده می دیدم ،دکتر ، بعد از 6 ماه علافی پول چشمم 60 درصدش دستم رسید و بقیه اش رو بیمه به این بهونه خورد که راننده تاکسی ، تاکسی قانونی نبوده و نباید تاکسی رونی می کرده و مقصر خودتی که سوار ماشینش شدی .

همون روزا بود که از دانشگاه هم دل بریدم ...خیلی وقت بود به این نتیجه رسیدم که تحصیلات آکادمیک تف نمی ارزه ، اونم تو دانشگاه های ایران ....جایی که دانشجو محکوم به مرگه ، هم از لحاظ فکری و روحی و هم جسمی ... منم نمی خواستم مثل همه اجساد اطرافم زندگی کنم و فهمیدم باید برم ...
می گفتم ...گوش دردر های متوالی ...به همراه سردرد ... فکر می کردم همه همینطورند ... اما بعد فهمیدم اینقدر خودم رو تو هرفون های ام پی تری پلیر و کامپیوتر و گیتار الکتریک غرق کردم که گوشام گاییده شده ...سوت می زنه ...و درد ...بلا توقف ...چندتا دکترا بهم گفتن که کر می شم تو چند سال آینده چندتا دیگه هم گفتن که راه درمان نداره ...عصب گوشت به گا رفته و تعمیر بشو نیست ...
با این حال برام مهم نبود ، درام رو خریدم ، سازی که از کودکی مردم ابله به اسم جاز !! ؟؟ بهم شناسونده بودنش ، اما عاشقش بودم ، و باز هم بعد از کلی در بدری ، جایی نداشتم ،برای سازی که با دیه یک ملیونتومنی سلامتم ، خریده بودم..برای عشق جدیدم خونه فک و فامیل و رفیق و همه آواره شدم...تا آخر آوردمش تو خونه جدید

اما با تنش ها ای که صاحب خونه و همسایه های عن... با من و خانواده داشتن ، بابا گفت حق نداری بزنی ، با اینکه خودش گفته بود بیارش اینجا ... جاش خونه خالت نیست و برای تمرین نرو اونجا ،

پس باز بازی مردم شدم ،مردم گه ، دکتر 4 ماه تا قبل از سرباز شدنم باید درامم رو می دیدم خاک می خوره و من حق تمرین ندارم ،سازی که از سلامتی و زیبایی دادم تا خریدمش ...پس تصمیم گرفتم تا از ایران برم ، تا شاید جای دیگه دنیا اوضاع فرق کنه ، اما دولت راهم رو بسته بود و فقط 2 جا داشتم برای رفتن نه دانشگاه جای منه و نه ایران ... در هر صورت باید می رفتم تا برم یه قبرستون دیگه که شاید اوضاعم فرق کنه ...پس دو راه داشتم :

1- دانشگاه برای وقت کشی و دختر بازی و نهایتا ً سن پدرم تا دو سال بعدش از 60 رد می کرد و بعد من باید 1 سال دنبال معافی می دویدم و می شد 3 سال ...در لحظاتی که یک ثانیه برای من حیاتی و طولانی بود ... ...با ریسک اینکه ممکنه هر لحظه این قانون عوض شه
2- رفتن به خدمت برای دولت کثیفی که مردم من رو جوری تربیت کرده بود که ریشه تمامی به گا رفتنم بود ...با این حال وقت کمتری هدر می دادم

پس برای خدمت اقدام کردم که یه دکتری بهم گفت شلیک گلوله توی سربازی و هر صدای انفجاری می تونه به عنوان یه شوک صوتی کر بکنه تورو ...درست همون روز ها ای بود که حتی صدای بوق ماشین ها صفیر توی گوشم رو کشیده تر و پر درد تر می کرد ... پس خوشحال گفتم معاف می شم ...رفتم ، و یه دکتر ابله عمومی آوردن و اون هم منو فرستاد به آزمایشگاه و نوار گوش و نتیجه اینکه نوشتن این آقا گوش هاش 40 درصد و یکی دیگه 60 درصد تا همین الان کره ...بعد هم دکتر ابله نگاه کرد و پرسید : بیماری گوش داری ، گفتم بله ... گفت با ایست تو حیاط صدات می کنم ...
تو حیاط 3 ساعت ایستادم تو گرما ، و گفتن که معاف نیستم ، سربازم و 3 ماه هم به خاطر اعلام اشتباه معافی اضافه خدمت زدند ...
اون روز عصبانی بودم ، اما اینبار نه از خودم که با خریتام عشقمو از خودم روندم ، نه از مردم عام ، به این خاطر که به معنای کلمه به گام داده بودند ،از دولت ، دکتر ، از مدیریت اشتباه ...از بلاهت های مردمی که به این دولت سواری می دادن و من هم باید همرنگ می شدم تا روزی که از این گه دونی برم ...

پس دوباره یه مرحله خودم رو سر کوب کردم ، خفت سربازی رو به جون خریدم ،خفت کلاس های عقدتی تعصبی ،سیاسی ، برای شستشوی مغز های پسته ای و ... خفت ترس و بی پاسخ گذاشتن تمام اون ابله ها رو که یه جزوه رو همه حفظ کرده بودن و سر کلاس ها برای ما بلغور می کردند ...و بد تر از اون ، ترس زود کر شدنم در حالی که یه اسلحه با خشاب پر دستمه ... و آماده ام برای آدم کشی ، و ترس اینکه هر شب تو خواب آدم می کشتم ، تو خیابون و بی دلیل ...و ترس اون لحظه که من کر شدم و کلاش با خشاب پر توی دستمه ...

پس از گرمای 60 درجه آفتاب عصر اهواز به آغوش برف دی ماه -10 درجه کوهای بین تهران و کرج رفتم ، با ترس کر شدن و به باد رفتن نوازنده گی ...اما دوام آوردم ، حتی 3 ساعت کر بودن و کابوس رو تحمل کردم ، با دیاز پام خوابوندنم اون شب ، در حالی که از ضعف شلیکی که یه سرهنگ بی شعور که اندازه علف های کف پادگان نمی فهمید ، 3 ساعت کر بودم.با اینکه بهش گفته بودم احمق شلیک کرد ...فقط سوت می شنیدم و درد داشتم و خشم بی حدی ....
اونشب با این رویای شیرین خوابیدم که صبح ، سرهنگ رو باید توی صبح گاه اعدام کنم و تک به تک بقیه پادگان رو ، تا تک تک سرباز ها رو ...و حتی پرنده های ای رو که بالای اون پادگان پرواز می کردن رو می خواستم بکشم ، اما صبح با اینکه شدت سرماخوردگی به من اجازه بیداری از رختخواب رو نداد ،اما صدای ف ، (از 4 باشعور آدمی که بین 3000 خری که تو پادگان دیدم) برام جالب بود ، که هنوز نوازنده پا برجاست و گیتار و درام ، هنوز به آینده امید هست ،هنوز می توان از ایران رفت ، و هنوز می شود به امید آن روزی بود که می تونم خودم باشم .
2 ماه زجر رو تحمل کردم و بالاخره بیرون آمدم ، 2 ماه بدون موسیقی ، با نماز اجباری ، 2 ماهی که شدیداً به فنا رفتم ، از لحاظ روحی و جسمی ...اما زنده بیرون آمدم ، به پادگانی معرفی شدم ، که با یه پارتی منو خواستن به یه پادگان غیر نظامی بلکه مهندسی منتقل کنن تو همون تهران نزدیک خونه داییم بود ... اما پارتی نگرفت و بعد از 14 روز استرس بازیچه یه عده الاغی شدم که پشیزی براشون ارزش قائل نبودم... و بالاخره با کلی اصرار منو منتقل کردن به کرج ...دکتر روز های کثیفی بود ...
اما باز با یه پارتی دیگه نگهم داشتن تو همون زندان ، پس روزها به نوروز نزدیک شد در حالی که من هنوز به زندان جدید عادت نکرده بودم...و آدم ها ای رو می دیدم که تموم کرده بودند، خفت سربازی رو اما ، دیگه آدم نیستن ، نمونه ها ای از خودم رو توی همون روز ها دیدم ...که ایزوله شده و مرده بودند ، به خدمت جامعه ای بودند که بهش اعتقادی نداشتند ...و در نتیجه موندگار و بی کار و بی عار و ... شده بودند
با اینکه مثله من نقشه فرار از مملکتی رو داشتن که تغییر درش ممکن نیست ،اما زنجیر به پا و مرده در این زندان ابدی شده بودند ، و دیگه براشون فرقی نمی کرد که کی باشند و چی می کنند ، فقط قوت لا یموت و دیگر هیچ ، یه کار بخور و نمیر و بی کاری و درد های هر روز جامعه ... و با اینکه این ها رو می دیدند ، دیگه هیچ چیز نمی تونست محرکی باشه براشون برای ایجاد تغییر.و از طرفی خودم رو دیدم که چطور توی این تله دارم برای گربه ماجرا بازی می کنم دکتر ... و زجر آور بود برام این بازی و اینکه هیچ کدوم از هم قطار های من به این بازی پی نبرده بودن و در عین حال هم برده بودن !!! اما ظاهرا نمی خواست از بازی بیرون بیان ...مازوخیست های احمق
2 هفته مرخصی زوری دادن تا بیام خونه ، و ببینم مادرم گریه می کنه و دل تنگمه ، بابام نگرانه ، خونه ملتهبه ، و همه چیز سرجاشه ، و 2 هفته روز مرگی و 2 هفته دیگه ...از روز های انتظار بدون گیتار و با درامزی که نمی شه نواختش ...

تو این میون هم رفتم عروسی یکی از آشنا ها که آدم خوب و صمیمی ای بود ... و له شدنش رو زیر فشار ماجرای ازدواج دیدم و خرج های اضافی و ... و دوباره توده مردم بی رحم و ابله رو که چطور به این ابراز وجودشون می گند زندگی ...
آه دکتر ... زجر آور ترین نوروز زندگیم تموم شد و من خوشحالم ... و ناراحت ...خوشحالراز اتمامش و ناراحت از اینکه نوروز همیشه بهترین روز های سال من بود که توی افسردگی محض مرد ...
پس با خودم فکر کردم ، چطور می تونم این شکل بمونم و زنده باشم تو این شرایط مضخرف اجتماعی؟؟؟ آیا میشه جزئی از کلی بود که اشتباهه ؟ آیا می شه کاری برای تغییر کرد ؟؟ آیا راهی برای مبارزه هست ؟؟ برای گریز چی ؟؟
دکتر مشکلات 2 راه حل دارند : تغییر ، گریز ، وقتی قدرت تغییر نباشه باید گریخت ، و من روز های آخر به این نتیجه رسیم که مردنم، به عنوان گریز می تونه تغییری باشه ،راهی عجیب با ریسکی بالا ، اگر مردم ، با افتخار به خود می گم که روزی زیبا روی پا مٌردم و روی زانو به زندگی ادامه ندادم ، اگر ماندم ، آنطور که باید زندگی می کنم ...و صبح 13 فروردین امسال ، به آخرین اقدام خودکشیم دست زدم .

دکتر در اون روز تمام احساسات نهفته شده ی من سر ریز کرد و از رگ من بیرون ریخت ...و از چشمم هم همینطور ...بعد از مدت ها گریستم ...با حال خودم ... چون دو راه داشتم که گفتم ، برای تغییر باید می کشتم و نابود می کردم ، راهی نیست ، شما هم خوب می دونی برای ریشه کن کردن این اشتباهات پی در پی و تصحیح ذهن خشک قدرتمداران ما راهی جز زور نبود ...و من نه قدرتمند بودم نه مبارز و نه قاتل ، و نه می تونستم توی این وضع زندگی کنم (بی خوابی ، عصبانیت دایمی و سردرد و گوش دردر و ریسک کر شدن و تمام رنج ها و خاطراتی که منو می خورد ...) ....
پس به جای اینکه کمک سیستم کنم و جزئش باشم ، خودم رو نابود کردم تا روی پا بمیرم ...میبینی ، ساده نیست دکتر ...

ادامه دارد ....
Friday, March 13, 2009
حس می کنم از 20 سالگی به این ور من Puse شدم و زندگی داره تو چرخه خودش ادامه می ده ... همش تو دیروز گیر کردم ... هیچ اتفاقی برام حس جدیدی رو نمی آره ... هیچ چیز جدید نیست ...فکر نمی کردم تو این سن اگه از این جهنم دره نرم به این فلاکت می افتم...

...تموم اندوه چندین ساله ام دور گلوم داره می پیجه و خفه ام می کنه ... همه اینها داره هر روز رو چروک های صورتم و رنگ موهام منعکس می شه ...وهمه اطرافیان با یه حس تعجب لعنتی نگاه می کنن و نشون می دن و می گن ببین و بعد می پرسن و یه "چه بد " میگن و دقیقا می فهمی براشون هیچ اهمیتی نداره و فقط خواستن یه چیزی بگن ...

-----------------
دیروز یکی از بچه ها بم گفت که تو زندگی به هیچ کدوم از چیزایی که می خواست نرسیده ...

با خوذم فکر کردم شاید هم قضیه پریود بودن مخ من سر همینه ... بعد فهمیدم تو زندگیم هیچ وقت چیز خاصی نخواستم ... نه امید و نه آرزو نداشتم ...

فقط تازگی ها به این نتیجه رسیدم ...که هیچی نمی خوام...هیچی...تا حالا هم هرچی صبر کرده بودم واسه آخر کار واسه بابا و ننه بوده ... محبت بی پایانشون باید جوابی داشته باشه ... من آدمی نیستم که محبت مردم رو بی جواب بزارم ...اگر محبتی باشه از سمت مردم ! اینا که پدر و مادرن ...

اما ... بستمه دیگه ...کافیه ...خواب و کابوس و رویا نمی خوام...می ترسم بخوابم ...واسه همین دیر بیدار میشم ...این وسط پادگان و وضعیت نظامی و زود بلند شدن براش بدبختی آفرینه ...

همه اینها یه طرف و جو کیری و آشغال اونجا هم یه طرف ... ملتی که نمی دونن چی می خوان ...حق و حقوقشون رو نمی دونن ...در کنار یکی مثله من ...بعد هم حرف زدن با یه مشت بی شعور سبز پوش که فکر می کنن رئیستن و هیچ اهمیت نمی دن که 2 سال از بهترین سال هاتو داری حرومشونمی کنی ...بدون اینکه کار خاصی کنی ...

از نمای بالا تر که به قضیه سربازی ها نگاه می کنم می بینم یه عده خر رو رو یه عده خر دیگه ریختن و رئیس کردن ..تا همو کنترل کنن ...دژبان ها سرباز ها رو ، افسر ها همدیگه رو و سرباز ها رو ، سرباز ها همدیگه رو ، من افسر و دژبان و سرباز ها رو... و رسمی ها هم مثله سگ از این تراکنش نون می خورن...بدون اینکه هیچ کس کاری واسه این خاک کنه ...

همه این اتفاقات و افکار، غوطه خوردن من رو توی گه این مردم نمایان تر می کنه ...

=================================
یکی از همین روز ها خودمو راحت می کنم .... آخرامه ..
امیدوارم این بار موفق بشم ...
Wednesday, January 07, 2009
I Have a dream
برا مرخصی اومدم ...

بدتر از اونی بود که فکرش رو می کردم ...آماده بودم برای شرایط طاقت فرسای جسمی ... برای دویدن و شلیک و آدم کشی ...


اما شرایط فرق می کرد : ما مدیران و آینده سازان مملکتیم ! وظیفه مون حفاظت از دین و نگهبانی از ولایت و اعراب غزه و ...

fuck you all motherfuckers!

لعنتی ها دارن عقاید به خوردمون می دند ... آماده مون می کنن که پس از آزادی در آغوششون بکشیم و محافظ راهشون باشیم ...

===========

اما بد تر از همه شب های آنجاست ، از لحظه ای که چشمانم بروی هم می رود ، صحنه ای را می بینم که نمی دانم از چه نشئت می گیرد ،اما در عین شیرینی و زیبایی و جذابیتش ... و عاشقانه ماندنش ، آزار دهنده است وقتی دست نیافتنی باشد :

دو عاشق در تاریکی مطلق در زیر نور شمع ، در یک ظرف بزرگ و گرم آب ؛ در آغوش هم ، بدون آنکه سخنی بگویند و یا کاری کنند ، با نوازش ها یکدیگر را آرام می کنند ...بدون هیچ شهوت رانی ، اما پر از عاشقی ، پر از مهر ... آن دو منم و تو .....



و تا صبح ادامه دارد ...تمام این رویا را باتمام وجود می جوم و هضم می کنم ...زیباست و آزار دهنده ... مخصوصا در این شرایط ...دارم نابود می شوم ...می خواستم دست از فکر کردن بکشم ...اما بیشتر به فکر رفتم ...

الان هم که به خانه آمدم ...باز روزمرگی آزارم می دهد ... و تکرار زندگی و ... تمام آزار ها ای که راه حلی برایشان نیست ...

===============

اما بالاخره رویایی دارم ! رویا ای نه چندان بزرگ و نه خیلی کوچک ...رویا ای زیبا ... و یا کابوس زشتی دیگر ...
Wednesday, December 17, 2008
Soldier Of Fortune !
System Of A Down
"Soldier Side"

Dead men lying on the bottom of the grave
Wondering when savior comes, is he gonna be saved
Maybe you're a sinner into your alternate life
Maybe you're a joker, maybe you deserve to die


اجساد در تهه گور هایشان دراز کشیده اند ،
مبهوتند ، نجاتگر کی می آید ؟ ، آیا نجاتشان می دهد ؟
شاید در زندگی دیگرت گناهکار باشی
شاید یک جوکر ! شاید لیاقت مردن داشته باشی !

They were crying when their sons left
God is wearing black
He's gone so far to find no hope
He's never coming back

وقتی پسرشان رفت می گریستد
خدا سیاه پوشیده
او به دور دست ها رفته که هیچ امیدی نیابه
او هیچ وقت بر نمی گرده

They were crying when their sons left
All young men must go
He's come so far to find the truth
He's never going home

وقتی پسرشان رفت می گریستد
تمام جوانان باید بروند !
او تا اینجا آمده که حقیقت بیابه
او هرگز به خانه باز نمی گردد

Young men standing on the top of their own graves
Wondering when Jesus comes, are they gonna be saved
Cruelty to the winner, bishop tells the king his lies
Maybe you're a mourner, maybe you deserve to die

مردان جوان بر بالای گور هایشان ایستاده اند
مبهوتند کی مسیح می آید ؟ آیا آنها نجات داده می شوند ؟
برای برنده (شدن) وحشیانه، اسقف به پادشاه دروغهایش را می گوید
شاید عزادار باشی ، شاید لیاقتت مرگ باشد.

Welcome to the soldier side
Where there is no one here but me
People all grow up to die
There is no one here but me

Welcome to the soldier side
There is no one here but me
People on the soldier side
There is no one here but me

به آن روی نظامی من خوش آمدی
جایی که هیچ کس نیست جز من
مردم رشد می کنند برای مردن
کسی اینجا نیست جز من

به روی نظامی خوش آمدی
کسی اینجا نیست جز من
مردم در آن روی نظامی شان
کسی اینجا نیست جز من
=========================================

بعد از اینکه این دوره مضخرف یک سال و اندی رو طی کردم
می رم که برم... خستمه ...از همه چیز و همه کس ...

خستگی رو به اندازه کافی تجربه کردم ، می رم ، شاید اونور اوضاع فرق کنه ،

دوست ندارم هیچوقت بر گردم..........مگر تفریحی .

...اما ترانه سیستم برای من مفهمومش چی می تونه باشه و برا چی نوشتمش .... سخت نیست :

اجساد و جوانان ...می شه همه نسل امروزی ایران ...گور ها می شه زندگی ها شون ، مسیح و نجاتگر می شه هر کسی که برای آزادیشون تلاش می کنه ! (اما اونها برای نجاتگر تلاش نمی کنن !)

توی این زندگی ها ای که با گور فرقی نمی کنه ، حتی اگر در زمان دیگری به عنوان آدم دیگری (تناسخ) به وجود بیایی ...اگر جوکر باشی و خنده رو ...یا یک عزادار و غمور ....باز هم لیاقتت مردنه ....و زندگی به سبک مرده وار.


این وسط اسقف و شاه هم معلومه دیگه .... کنترل کننده های جامعه مون .....که برای بازی خودشون همه جسد ها رو بازیچه کردن ...و وحشیانه می درند و قربانی می کنند که ببرن بازی بینشون رو ...
...
....
......

و این منم که به دور دست ها می رم ، نه برای اینکه امید و آرزویی دارم ، بلکه به این خاطر که برم ببینم اصلا امیدی هست !شاید آرزویی پیدا کنم ...حقیقت ها رو ...و شاید یکی دیگه از کار ها ای باشه که برای قابل تحمل کردن زندگیم انجام می دم .

الان هم یه حسی دارم تو مایه های اصطلاح Soldier Of Fortune که Deep Purple معنیش رو بهم فهموند ....سرباز جویای نام !
آواره و ولگرد ... یه چیز تو همین مایه ها ....کسی که از بی کاری خسته شده و بالا خره داره یه کاری می کنه برای شروع .

تا چند وقتی نمی تونم بنویسم.....تا همون چند وقت فعلا بدرود ....

Saturday, December 06, 2008
Happy birthday
خواستم تبریک نگم ....طاقتم سر اومد ، کلی عراجیف هم نوشتم ...اما حرف ها ای تو دلم بود که گفتنی نیست ...تو نوشته ها هم منعکس نمی شد ...پس ساده می گم :
جاوید باشی در خوشی ها ...عشاقانه دوستت می دارم ...هنوز بی قید و شرط
تولدت مبارک
Wednesday, November 26, 2008
عقلی چرکین زخم
به قول محسن نامجو : عقلی که زخمش چرکیه ....دیگه مرخص می زنه ...

ماله ما هم چرکی شد رفت ....
------------------------------------------------------------------

حالا می فهمم این بابا چی می گه ...! جیم موریسون رو میگم ...
قضیه زندگی و مرگه و بعدش و قبلش ... بزار مرور کنم تا بهتر بگم :


با مرور از روش می فهمی که ... اولش قضیه ی زندگی بعد از مرگ و قبل از زندگی نیست!
قصه خوده زندگیه که چه جوره ، و شک در ول کردنش یا موندن توش ، و چطور موندن
توش ! و دیدن سلب آزادی ها توسط قدرت ها برای منافع !
قصه اش ، قصه ی زمینیه ، نه هوایی عمو !
قصه قصه ی نفروختن نقد اینور به نسیه اونور ، خواستن رُز حقیقی و باغچه الاچیق دارش !

یه چیز تو مایه های حرفی که خیام زد :

گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد

یا این یکی :
گویند بهشت و و حور عین خواهد بود
وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود

بعد برمی گرده رو زمین...به جایی که کثافت زیباییه ! و دوباره می برتت اون بالا بالا ها ، جایی که معلوم نیست هست یا نه !
جایی که همه خوانواده بشر قراره توش برگرده و باغچه هاشو جداگونه کردن که همه خانواده همونطور که تصورش کردن ، باهاش حال کنن !
و بعد می آرتت بین پل بین هر دوی اونها ، مرگ ، تا تعریفش کنه ، یه چیز تو مایه های صحبت های هدایت از مرگ :

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

ترس آلوده به شوقی که به آرامش می پیوندد ! توضیحی ساده اما عمیق از مرگ.


و بر می گرده به توضیح بزرگان از مرگ و بعد از اون ، و مسخره شون می کنه برای همه توضیحات ابلهانه ای که بیشتر شبیه به قصه برای بچه های زیر 12 ساله ! توضیحاتی برای مرگ و بعد از اون ، بهشت ای که به خاطر خوردن میوه یا گندم (یا سبزی و هر کوفته دیگه ای ... ) سلب شد و پرت شدن اینجا و دوباره بهش بر می گردن ...
و بعد از اینکه پرت شدن اینور ، بچه های آدم چطور به هم افتادن و نمودن همو تا بقا پیدا کنند ! و فقط دهن همون خدای ساختگی می تونه این حقیقت شرم آگین آفرینشش رو بر ملا کنه ....

و توضیح اینکه آوای دهل از دور خوش است ....اگر دهلی اون دور دور ها باشه البته ...
==================================================

آرام باشه ... می خواست بمونه ..چون همه اینا رو می دونست ... چون می دونست جمع دوستان زمینی از خانواده بزرگ بهشتی بهتره ... نمی خواست ولشون کنه ...اما طاقت موندن رو هم نداشت ...




The Doors

The severed garden




Wow, I'm sick of doubt
Live in the light of certain South Cruel bindings.
The servants have the power
Dog-men and their mean women
Pulling poor blankets over Our sailors

واو ، از تردید بیزارم
(و از)زندگی در فروغی مُعیِّن از قید های ظالمانه

قدرت در اختیار بندگانه
سگ (صفت) مردان و زنای پست فطرتشون
می کشند روکش های پوسیده را بروی دریانوردانمون (اونا رو توی کفنی پوسیده می کنند)

I'm sick of dour faces
Staring at me from the tv Tower
I want roses in My garden bower; dig?

خسته ام از چهره های خیره سری که
خیره شده اند به من از برجک های تلوزیونی
من گل رز تو آلاچیق باغچه ام می خواهم ، افتاد؟

Royal babies, rubies
Must now replace aborted Strangers in the mud
These mutants, blood-meal For the plant that's plowed.

مهوشان سلطنتی ، یاقوت ها

حالا باید جایگزین غریبه های از لجن بیرون کشیده بشند.
این دم دمی مزاجی ها ،خوراک خون واریه برای نهال شخم زده شده (این دم دمی مزاج بازی ها بیهوده است)


They are waiting to take us into The severed garden
Do you know how pale and wanton thrillful Comes death on a

strange hour
Unannounced, unplanned for
Like a scaring over-friendly guest you've
Brought to bed
Death makes angels of us all
And gives us wings
Where we had shoulders
Smooth as raven's
Claws

اونا منتظرند که ما رو به باغهای جدا شده ببرند !
میدونی چطور تو ساعتی عجیب ! کمرو و سرکش وحشتناک میمیرند ؟
بی اخطار و بدون برنامه قبلی برای برای اون.
مثل یک مهمو ن ترسناک ، با حسی فوق دوستانه ، که به رخت خواب آوردیش ..

مرگ از همه ما فرشته ها می سازه و بهمون بال ها ای می ده
جایی که ما کتف ها ای داریم ، ملایم تر از سرپنجه های کلاغ !

No more money, no more fancy dress
This other kingdom seems by far the best
Until it's other jaw reveals incest
And loose obedience to a vegetable law.

بدون پول ، بدون لباس های زرق و برق دار
این قلمرو شاهنشاهی دوم، از دور قشنگه
تا آرواره های دیگر تجاوز به نزدیکانش رو برملا کنه
و نا اطاعتی برای قانون سبزی جات !
I will not go
Prefer a feast of friends
To the giant family.

نمی رم !
مهمانی با دوستان رو به خانواده ای بزرگ ترجیح می دم
============================
نوشته های بالای متون صرفا صحبت های ذهن درگیر نویسنده است و هیچ تفسیری برای متن حساب نمی شه .

Labels:

Tuesday, November 18, 2008
پس از پرسه ...
چند روزی هست تونستم خوشبختی رو توضیح بدم جوری که ابله ترین موجود هستی هم بتونه خوشبختی شو پیدا کنه !

چشماتونو ببندید ...خودتون رو توی خوش ترین لحظاتتون تکرار کنید
باز کنید چشم ها رو .... و فکر کنید به چه فضایی نیاز دارید که اون حس ابدی بشه ؟؟؟


-=-=-=-=-=- -=-=-=-=-=- -=-=-=-=-=- -=-=-=-=-=- -=-=-=-=-=-


یه مدت نمی نوشتم ...چون تکراری بودم ... تکراری شدم ....
بر می گردم ...
شاید تکراری باشم ...شاید نباشم
.

Labels: